X
تبلیغات
ديويد كاپرفيلد
اثر چارلز دیکنز - اختصار و ساده شده توسط: نيگل گريمشاو

بعد از آن شب خانم گاميج تغيير كرد. او مي خواست به آقاي پگوتي كمك كند و خيلي مشغول بود. او خانه را تميز مي كرد و لباس هاي او را مي شست. او لباس هاي آقاي پگوتي را براي مسافرتش آماده مي كرد.

او گفت:

- مسافرت من فردا شروع ميشه. من ميرم لندن از اون جا شروع مي كنم. من اميلي رو دوباره پيدا مي كنم.

صبح روز بعد من٬ او و پگوتي با كالسكه رفتيم. هام و خانم گاميج با ما آمدند. پگوتي و برادرش سوار كالسكه شدند اما هام مرا نگه داشت و گفت:

- آقاي ديويد! آقاي پگوتي به پول نياز داشت. بايد از من بگيره. لطفاً بهش بگيد.

- ميگم اما آقاي پگوتي حالا فقير نيست. اون از باركيز ارث برده. با اين حال ميگم.

همه خداحافظي كرديم و كالسكه راه افتاد.

خانم گاميج كنار آن مي دويد. او فرياد زد:

- خداحافظ دانيل! غمگين و نگران نباش! اميلي رو پيدا مي كني. بعداً توي خونه مي بينمت. وقتي برگردي من هنوزم اينجام. خدانگهدار.

او كاملاً تغيير كرده بود و از چيزي گلايه نمي كرد.

به لندن رسيديم و اتاقي براي آقاي پگوتي و خواهرش پيدا كرديم. من مي خواستم خانم استيرفورث را ببينم بنابراين به "هاي گيت" رفتم. او از استيرفورث واميلي خبر داشت. من درباره آقاي پگوتي با او حرف زدم. او پرسيد:

- اون چي مي خواد؟ فردا بيارش اين جا.

روز بعد به ديدن او رفتيم. خانم استيرفورث راست درصندليش نشسته بود و "روزادارتل" همراهش بود. خانم استيرفورث متكبرانه گفت:

- تو عموي دختره اي. نه؟

آقاي پگوتي آرام گفت:

- بله.

او مودب بود اما از خانم استيرفورث نترسيده بود. خانم استيرفورث گفت:

- پسرم با اميلي ازدواج نمي كنه. اون يه "خانم" نيست.

- دخترم مي تونه يه خانم باشه. اون با هوشه پس پسرت مي تونه باهاش ازدواج كنه.

- من پسرم رو مي شناسم. اون با دختره ازدواج نمي كنه.

- وقتي اون ميومد خونه ما هميشه باهاش مهربون بوديم. فكر مي كرديم اون دوستمونه. حالا اون اين كار بي رحمانه رو انجام داده. اون ما رو گول زده.

خانم استيرفورث با تكبر گفت:

- پسرم كسي رو گول نمي زنه. اون يه جنتلمنه. اما تو ناراحتي و درك نمي كني. برات متاسفم. بهت كمي پول ميدم. روزا! براش كمي پول بيار!

آقاي پگوتي داد زد:

- نه! من پولت رو نمي خوام. برات متاسفم خانم استيرفورث. پسرت تو رو هم گول زده. حالا هم ميرم. تو نمي توني كمكم كني!

بعد از او من هم از اتاق بيرون رفتم اما روزا مرا در پله ها نگه داشت. او با عصبانيت فرياد زد:

- اين تو بودي. تو برديش تو اون خونه! تو برديش ميون اون مردم بي ادب و وحشي.

- اميلي بي ادب و وحشي نيست! آقاي پگوتي مرد خوب و مهربونيه. استيرفورث بهشون ضرر زيادي زده و اونا رو گول زده.

روزا فرياد كشيد:

- من از اون دختره متنفرم! اون به همه مون كلك زده!

وقتي خانه را ترك كردم به پشت سرم نگاه كردم. روزا دم در ايستاده بود. صورتش سفيد و عصبي بود و من مي توانستم نشان زخم او را ببينم. با آن زخم صورتش زشت تر به نظر مي رسيد.

به اين ترتيب آقاي پگوتي سفرش را شروع كرد. او شروع به گشتن دنبال اميلي كرد. براي او متاسف بودم اما هميشه هم ناراحت نبودم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 1:38  توسط آزاد  | 

من به تشییع جنازه "آقای بارکیز" رفتم. روز سردی بود و افراد خیلی کمی آن جا بودند. پس از مراسم دفن به خانه آقای پگوتی رفتم. من در مورد بارکیز بدبخت فکر کردم. او پس انداز زیادی داشت: سه هزار پوند. او هزار پوند برای آقای پگوتی و دو هزار پوند برای "خانم بارکیز" به جا گذاشت که البته این٬ "پگوتی" دوست عزیز من بود.

شب سرد و مرطوبی بود اما خانه آقای پگوتی گرم و راحت بود. یک آتش بزرگ خانه را گرم می کرد و لامپی روشن بود. "خانم گامیج" هنوز غمگین بود و شکایت می کرد که تنهاست.

آقای پگوتی گفت:

- ناراحت نباش. امیلی به زودی میاد.

در باز شد و "هام" وارد شد. او تنها بود. کلاه بزرگی بر سر داشت طوری که نمی شد صورتش را دید. او گفت:

- آقای دیوید٬ خواهش می کنم بیا بیرون.

به دنبالش بیرون از خانه رفتم و پرسیدم:

- چی شده؟

- امیلی....

فریاد زدم:

- امیلی؟ مریض شده؟

- نه. مریض نیست.

به آرامی ادامه داد:

- اون رفته.

فریاد زدم:

- رفته؟! کجا؟

- آه! ناپدید شده.

رویش را برگرداند و ادامه داد:

- چی می تونم به آقای پگوتی بگم؟ چطور بگم؟

آقای پگوتی بیرون آمد و رنگ سفید من و هام را دید. فریاد زد:

- هام! امیلی کجاس؟

عقب عقب رفت و به دیوار خورد. کمکش کردیم و او را به داخل خانه بردیم.

هام گفت:

- این یه نامه س آقای دیوید. بخونش. من نمی تونم دوباره بخونمش.

نامه خیلی کوتاه بود:

" من میرم. می دونم که اشتباهه. شاید دیگه برنگردم. منو به خاطر داشته باشید و ببخشید. من نمی تونم با "هام" ازدواج کنم اما بازم دوستون دارم. خیلی متاسفم. امیلی"

آقای پگوتی به سختی روی صندلی نشست. صورتش سرخ و خودش عصبانی بود. او داد زد:

- اون مرتیکه کیه؟ اون کیه؟ می خوام بدونم. بگو!

هام به آرامی گفت:

- استیرفورث. اون با استیرفورث رفته.

فریاد زدم:

- استیرفورث؟ من اونو آوردم تو این خونه!

آقای پگوتی گفت:

- کتم رو بیار!

خانم گامیج گفت:

- کجا داری میری؟

- می خوام برم امیلی رو پیدا کنم. من قایق استیرفورث رو می شکنم. همه دنیا رو می گردم! من باید پیداش کنم.

از هام پرسیدم:

- اونا کی رفتن؟

- همین امشب. با کالسکه استیرفورث رفتن.

خانم گامیج گفت:

- نه "دانیل". حالا نرو. تو حالا عصبی هستی و فقط خودتو اذیت می کنی. به من گوش کن. من کسل و غمگین بوده ام. می دونم که هیچ کمکی بهت نکرده م. اما از این به بعد می خوام کمکت کنم. دیگه غمگین نمی مونم. حالا به من گوش کن! امشب رو بمون.

او بازوی آقای پگوتی را گرفت و او را دوباره نشاند. سرش را روی دستش گذاشت و شروع به گریه کرد.

من نمی توانستم کمکی بکنم بنابراین به هتل برگشتم. فقط یک اسم در ذهنم می چرخید: "استیرفورث"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 7:9  توسط آزاد  | 

از آقای اسپنلو مرخصی گرفتم و به "های گیت" رفتم. در آن جا "روزا دارتل" را دیدم. او گفت:

- می دونم که استیرفورث خوبه اما خیلی هیجان زده و عجیب به نظر می رسه. اون داره چی کار می کنه؟ توی یارموث چی کار کرده؟

- نمی دونم.

- خیلی عجیبه. از این موضوع خوشم نمیاد.

آن شب با هم شام خوردیم. استیرفورث پرسید:

- چرا ناراحتی" روزا"؟ناراحت نباش تو صدای قشنگی داری. برامون بخون.

روزا خواند. آواز عجیبی بود. وقتی تمام شد استیرفورث کنار او رفت و موهایش را گرفت و گفت:

- خیلی قشنگ بود.

او داد زد:

- به من دست نزن! بهم دست نزن!

و از اتاق بیرون دوید.

پرسیدم:

- چی شد؟

- نمی دونم. "روزا" بیشتر وقت ها عجیبه!

- فردا باید صبح زود برم. حالا شب به خیر می گم.

استیرفورث لبخند تلخی زد و گفت:

- شب به خیر دیوید. راجع به من فکر کن. منو از یاد نبر. من واقعاْ مرد بدی نیستم. اینو یادت نره!

- باشه. همیشه به یادت هستم. تو بهترین دوست منی.

من به بارکیز رفتم اما خیلی دیر شده بود. وقتی به آن جا رسیدم "بارکیز" مرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 18:7  توسط آزاد  | 

آقای میکاوبر برای ما نوشیدنی درست کرد.او کاملا با شراب و میوه مشغول بود و آواز می خواند.نوشیدنی او خوشمزه بود.

سپس شام رسید. مزه خوبی نداشت.

گفتم:

- خانم "کروپ" گوشت رو خوب نپخته. هنوز قرمزه. متاسفم.

آقای میکاوبر گفت:

نگران نباش کاپرفیلد. ما اون رو تکه تکه می کنیم و دوباره توی آتیش می پزیم.

او دوباره گوشت را پخت. خیلی خوشمزه شد. ما شراب زیادی نوشیدیم و آواز خواندیم. اوقات خوشی را با هم سپری کردیم. از آقای میکاوبر پرسیدم:

- حالا چه کار می کنید؟

- بی کارم. اما زود کاری پیدا می کنم.

- نمی تونی یه کم پول قرض کنی؟

- کمی قرض کرده م اما خرج شده.

صورتش برای لحظه ای غمگین شد اما دوباره لبخند زد:

- تو رشد کرده ای و تبدیل به یه مرد جوون شده ای. نمی خوای ازدواج کنی؟ دختر خوبی سراغ نداری؟

- چرا می شناسم.

- خوشحالم. خوشگله؟

- خیلی خوشگله.

دیر وقت شد و آن ها رفتند. وقتی خانم میکاوبر و ترادلز بیرون رفتند آقای میکاوبر ماند. او نامه ای به من داد:

- اونو حالا نخون. بگذار وقتی من رفتم٬ بخونش.

به اتاقم رفتم. صدایی در پله ها گفت:

- دیوید تو اون جایی؟

استیرفورث بود.وارد اتاق شد و خندید:

- باعث تعجبت شدم؟

به میز نگاه کرد و گفت:

- اوه تو با دوستات شام خورده ای. تو همیشه سرت گرمه.

- بله اون ها دوستای قدیمی من بودن. ترادلز رو یادت میاد؟

- ترادلز؟ نه یادم نیس.

- اون توی مدرسه ما بود.

- یادم اومد٬ ترادلز! پسر خنگی بود!

- کجا بودی تا حالا؟

- یارموث. امیلی و هام به زودی با هم ازدواج می کنن. آه! من یه نامه برات دارم. از پگوتیه. بارکیز خیلی مریضه. اون داره می میره. پگوتی یه نامه برات نوشته.

نامه را خواندم. گفتم:

- پگوتی خیلی ناراحته. باید برم به یارموث. اون خیلی غمگینه. می خواد منو ببینه.

- قبلش بیا به "های گیت" و مادرم و "روزا" رو ببین. اون ها می خوان تو رو ببینن.

- من باید برم یارموث.

- ولی فردا نرو. اول بیا "های گیت".

- باشه.

- خب دیگه باید برم خونه.

صدایش برانگیخته و ناراحت بود:

- با من قدم می زنی؟

با هم بیرون رفتیم. در خیابان راه رفتیم و حرف زدیم. او هیجان زده و شاید کمی مست بود. بعد از او جدا شدم و به اتاقم برگشتم و نامه میکاوبر را خواندم:

- "کاپرفیلد عزیز! پولم را از دست داده ام. من مقداری پول از ترادلز قرض کرده ام و آن را هم از دست داده ام بنابراین حالا پولی ندارم. من به ترادلز بد کردم. من مرد خوبی نیستم. خیلی متاسف و شرمنده ام. دیگر نمی بینمت. ویلکینز میکاوبر"

من برای میکاوبر و همچنین ترادلز ناراحت بودم.

از آقای "اسپنلو" مرخصی گرفتم و به "های گیت" رفتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 7:57  توسط آزاد  | 

۱

من هنوز تنها بودم٬ بنابراین به دیدن "ترادلز" رفتم. او در یک خانه فقیرانه در خیابانی فقیر نشین زندگی می کرد. وارد شدم و از پله ها بالا رفتم. زنگ را زدم. "ترادلز" بیرون آمد.

او فریاد زد:

- کاپرفیلد! مرد عزیز٬ بیا تو. خوبه٬ من بیشتر وقت ها با کسی قرار ندارم. توی این ماه تو تنها مهمون منی!

اتاقش خیلی کوچک بود. میز کوچکی در آن وجود داشت و روی آن خودکار و کاغذهایی دیده می شد. پرسیدم:

- چه کار می کنی؟

- دارم قانون می خونم. وقتی مدرسه رو ول کردم هیچ پولی نداشتم این بود که به سختی کار کردم و مقداری پول جمع کردم. پول رو به یه وکیل دادم و او به من قانون یاد داد. من می خوام یه وکیل بشم.

- کی تموم میشه؟ کی وکیل میشی؟

- نمی دونم. زمان زیادی مونده.

او ناراحت به نظر می رسید:

- می خوام ازدواج کنم اما من و "سوفی" باید صبر کنیم.

سپس دوباره خوشحال شد و خندید:

- اون دختر خوبیه. مهربون و خوشگله. می تونیم صبر کنیم. من اونو خیلی دوست دارم اونم همین طور.

- خوشحالم.

- این جا اتاق خوبی نیس. اما زیاد گرون نیس. همسایه خوبی دارم.

صدایی از بیرون گفت:

- سلام.

پرسیدم:

- اون کیه؟

- همسایمه. اسمش "میکاوبر"ه

"آقای میکاوبر" وارد اتاق شد. او فریاد زد:

- پسرم! کاپرفیلد! عجیبه!

او دست هایم را گرفت و به من نگاه کرد. پرسیدم:

- چطورید آقای میکاوبر؟

- ما تقریباْ فقیریم اما دوست خوبی این جا داریم: آقای ترادلز. ما امیدواریم به زودی پولی به دست بیاوریم. ما همیشه امیدواریم.

- او با خوشحالی خندید. من از دیدن دوباره آقای میکاوبر خوشحال بودم. من از میکاوبرها و ترادلز دعوت کردم. آن ها برای شام آمدند. 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 16:43  توسط آزاد  | 

به هر حال من هیچ وقت برای شام بیرون نمی رفتم و اغلب تنها بودم. استیرفورث در آکسفورد بود. ترادلز را هم دیگر ندیدم.

هر روز به دفتر می رفتم و از آقای اسپنلو قانون یاد می گرفتم.

روزی او گفت:

- آقای کاپرفیلد٬ روز شنبه به خانه من می آیی؟ ما خارج از لندن زندگی می کنیم.

گفتم:

- خیلی ممنونم.

-شب رو هم بمون. شنبه و یکشنبه رو.

- خیلی خوبه.

-  با درشکه من می ریم.

 شنبه به خانه آقای اسپنلو رفتیم. خانه بزرگی بود و باغ بزرگی داشت. ما وارد اتاقی شدیم. دو زن در آن جا بودند اما من فقط یکی از آن ها را دیدم.

او زیبا بود.

- این دخترم "دورا" است آقای کاپرفیلد و این دوشیزه مردستونه. او از دخترم نگهداری می کنه.

- من قبلاْ دوشیزه مردستون رو دیده م. حالتون چطوره دوشیزه مردستون؟

- متشکرم. خوبم.

اما من به دوشیزه مردستون فکر نمی کردم. فقط به دورا می اندیشیدم. از او خوشم می آمد. او برای من مانند خورشیدی بود که تنها می توانستم او را ببینم. به اتاقم رفتم و به او فکر کردم. موها و صورتش زیبا بود. من در اتاقم نشستم اما اتاق را نمی دیدم. صورت دورا را می دیدم.

من برای شام نزد آن ها رفتم اما چیزی نخوردم. افراد با من حرف می زدند اما من به آن ها گوش نمی کردم و فقط به دورا نگاه می کردم.

شام تمام شد. افراد میزها را ترک کردند. دوشیزه مردستون صحبت کرد:

- آقای کاپرفیلد.

- بله دوشیزه مردستون؟

- من از تو و عمه ت خوشم نمیاد و تو از من.

- درسته.

- به هر حال ما در این خونه با هم مودبانه رفتار می کنیم.

- همین کارو می کنیم و با هم دعوا نداریم.

- بله و من همیشه مودب خواهم بود.

- شب به خیر دوشیزه مردستون.

به رختخواب رفتم و خواب دورا را دیدم. خواب های قشنگی دیدم. صبح روز بعد زود از خواب بلند شدم و به باغ رفتم. دورا در باغ بود. او گفت:

- صبح به خیر.

صدای زیبایی داشت.

- صبح به خیر. شما در فرانسه زندگی می کرده اید . این طور نیس؟

- بله من تازه برگشته م به انگلیس. تا حالا فرانسه بودی؟

- نه. من می خوام این جا تو انگلیس بمونم.

- در انگلیس بمونی؟ چرا؟

- چون تو  توی انگلیسی. تو این جایی.

-آه٬ آه آقای کاپرفیلد!

صورتش سرخ شد اما خندید. او سگ کوچکی داشت. او با سگش حرف می زد:

- آقای کاپرفیلد چیزای خوبی میگه. نه جیپ؟...  آقای کاپرفیلد بیا به گل ها نگاه کنیم.

او مرا به میان باغ راهنمایی کرد. او از گل ها زیباتر بود. پرسید:

- دوشیزه مردستون دوست شماس؟

- نه.

- خوشحالم. من هم ازش خوشم نمیاد. اون همیشه منو تعقیب می کنه و منو می پاد.

بعد سگ کوچکش را بوسید:

- نه جیپ؟

با هم راه افتادیم و بعد دوشیزه مردستون آمد:

- صبح به خیر. حالا بیایین تو خونه. می خواهیم صبحونه بخوریم.

من همیشه آن یکشنبه را به یاد دارم. روز خوبی برایم بود. من با دورا حرف زدم و کنارش نشستم. دوشیزه مردستون آن جا بود اما من توجهی به او نداشتم. او نمی توانست باعث ناراحتیم شود.

وقتی به لندن برگشتم غمگین بودم. اغلب به طرف بالا و پایین خیابان می رفتم. دلم می خواست دورا را ببینم. یک بار او را با درشکه اش دیدم. او برایم دست تکان داد و من خوشحال شدم.

"خانم کروپ" با من صحبت کرد:

- تو فرق کرده ای آقای کاپرفیلد.

- فرق کرده ام؟

- بله. حالت خوب نیس؟

- چرا خوبم.

- من می دونم. مردای جوون رو می شناسم. تو یه دختر خوشگل دیده ای. تو عاشق شده ای.

 

پایان فصل هشتم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:26  توسط آزاد  | 

- آه! آگنس من در تئاتر مست بودم. من خیلی ابله بودم. خواهش می کنم منو ببخش. خیلی متاسفم.

- من می بخشمت. درباره تئاتر فکر نکن. ناراحت نباش. اما تو دوست بدی داری.

- دوست بد؟ کی؟

- استیرفورث. اون مرد خوبی نیس.

- اوه٬ آگنس. چرا؟ استیرفورث بهترین دوست منه.

- متاسفم. من ازش خوشم نمیاد.

لبخندی زد و ادامه داد:

- حالا تو باید منو ببخشی. بی ادبی کردم.

- نه این طور نیس. به هر حال دیگه راجع به اون حرف نمی زنیم.

- قبوله. دیوید! تو "اوریا" رو دیدی؟

- نه. اوریا هیپ؟ اون لندنه؟

- بله.

صورتش غمگین بود.

- اوریا حالا نصف کسب و کار پدرم رو مالک شده. تو این رو می دونستی؟

- نه! اوریا؟ این نمی تونه درست باشه!

- چرا٬ همین طوره. پدرم همیشه شراب زیادی می نوشید. اون نمی تونست کار رو اداره کنه. اوریا کمکش می کرد. پدرم به کمک اون نیاز داشت بنابراین نصف کارش رو به اون داد.

او شروع به گریه کردن کرد.

- اوریا هیپ! سگ! ازش هیچ خوشم نمیاد. خواهش می کنم گریه نکن آگنس.

آگنس چشم هایش را پاک کرد.

سپس خانم واتربوک وارد شد. با من دست داد و پرسید:

- آقای کاپرفیلد برای شام می مونید؟

- بله. لطفاْ.

افراد زیادی برای شام آمدند. شام کسل کننده ای بود. آن ها با من حرف نمی زدند. من کنار آگنس نشسته بودم. اوریا هیپ سر میز نشسته بود اما نزدیک من نبود. سپس اسم "ترادلز" را شنیدم.

او دوست قدیمی من بود. من پیش او رفتم و درباره مدرسه با او صحبت کردم. او آگنس را دید و من درباره اش با او حرف زدم. از دیدن دوباره او خوشحال شدم.

بعد از شام اوریا هیپ نزد من آمد. او می خواست با من صحبت کند. من به او "نه" نگفتم. از او می ترسیدم. ما به طرف پایین خیابان راه افتادیم و درباره آقای ویکفیلد حرف زدیم. اوریا گفت:

- اون مریض بود. زیاد مشروب می نوشید. می دونی که اون داشت ضرر می کرد و احتیاج به کمک داشت. من می خواستم به خانم آگنس هم کمک کنم. اون خوشگله٬ نه؟ کِی می خواد ازدواج کنه؟ با کی؟

روی صورتش لبخند زشتی دیده می شد. می دانستم که او می خواهد با آگنس ازدواج کند. من از دستش عصبانی بودم اما چیزی به او نگفتم. او حالا می توانست به آقای ویکفیلد و آگنس صدمه برساند٬ بنابراین چیزی به او نگفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 17:12  توسط آزاد  | 

وقتی ما به لندن برگشتیم عمه ام برایم کاری انجام داده بود.او یک هزار پوند به "اسپنلو" و "جورکین" داده بود.من قرار بود یک وکیل بشوم و آقای اسپنلو به من درس قانون بدهد. عمه ام اتاق هایی برایم کرایه کرد. صاحب اتاق ها خانم"کروپ" بود. او زنی چاق و در عین حال مهربان بود. او اتاق ها را تمیز می کرد و برایم غذا می پخت. اما لندن جای خلوتی بود و من در اتاق ها تنها بودم. استیرفورث به دیدنم نمی آمد و من از این کارش خوشم نمی آمد.

بالاخره یک روز او را دیدم. ما در خیابان بودیم و او همراه دو نفر از دوستانش بود. من نشانیم را به او دادم و خواستم که شام با من باشند.

شام خوبی بود اما من کار احمقانه ای کردم و مشروب زیادی نوشیدم. آن قدر که مست شدم. وقتی که مست شدم به یک احمق تبدیل شدم.

داد زدم:

- تئاتر جای خوبیه. بیایید بریم اون جا.

 ما به تئاتر رفتیم. در آن جا دوستانم زیر بغلم را گرفتند چون نمی توانستم بایستم. وارد تماشاخانه شدیم. آن ها به من کمک می کردند. استیرفورث گفت:

- بیاین این جا بشینیم.

من به روی صندلی افتادم و خندیدم.

صدایی گفت:

- آه!

دختری کنارم نشسته بود. به او نگاه کردم اما مست بودم و نمی توانستم او را خوب ببینم. دختر گفت:

- دیوید!

گفتم:

-آگنس!

نمی توانستم خوب حرف بزنم. ادامه دادم:

- چه جالب!

- آه دیوید. این احمقانه س. خواهش می کنم برو خونه. برو و بخواب.

- باشه. میرم.

از تئاتر بیرون رفتیم. من سروصدای زیادی می کردم و مردم می خندیدند. من همراه استیرفورث به خانه رفتم و او مرا به رختخواب برد.

صبح روز بعد احساس بیماری زیادی می کردم. آگنس را به یاد آوردم و خیلی شرمنده شدم. اما او برایم پیغام فرستاد:

- بیا ملاقاتم. من خونه ی آقای "واتربوک" هستم.

من خجالت می کشیدم و نمی خواستم او را ببینم. به هر حال به آن خانه رفتم. آگنس عصبانی نبود. او وقتی مرا دید لبخندی زد و گفت:

- صبح به خیر دیوید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:54  توسط آزاد  | 

مردها درباره امیلی خیلی آهسته حرف می زدند. او اغلب به استیرفورث نگاه می کرد. زمان به زودی گذشت و دیر وقت شد.

استیرفورث گفت:

- باید بریم.

با آن ها دست دادیم و خداحافظی کردیم. من و استیرفورث به هتل برگشتیم. استیرفورث گفت:

- من از این که اون ها می خوان با هم ازدواج کنن متاسفم. امیلی خوشگله و باید زن یه جنتلمن بشه. اما هام خشن و نسبتاْ کسل کننده س. اون به جنتلمن ها شباهتی نداره و این غم انگیزه.

فریاد زدم:

- اشتباه می کنی. هام مرد خوبیه. اون شوهر خوبی برای امیلی می شه.

استیرفورث دستش را روی بازویم قرار داد و با تعجب لبخند زد:

- دیوید! تو هم مرد خوبی هستی اما تو منظورمو نمی فهمی.

من در خانه بارکیز ماندم و استیرفورث در هتل. او همراه ماهیگیری بیرون می رفت و من زیاد او را نمی دیدم.

شبی تنها بودم. نزدیک آتش نشسته بودم که او وارد شد. صورتش غمگین بود. گفتم:

- چی شده؟

- دارم فکر می کنم.

- به چی؟

- پدرم مرده و من الان به اون نیاز دارم. یه پدر می تونه منو راهنمایی کنه. مادرم منو راهنمایی نمی کنه. اون منو لوس می کنه. من مرد خوبی نیستم و این باعث آزارم می شه.

- نمی فهمم درباره چی حرف می زنی؟

- آه! مهم نیس. ببین! من حالا خوشحال ترم.

او ایستاد و لبخند زد:

- بیا بریم قدم بزنیم.

ما خانه را ترک کردیم. او با غرور گفت:

- من یه قایق خریده م.

- توی یارموث؟

تعجب آور بود.

- اما تو زیاد به یارموث نمیایی!

- هام قایق رو برام نگه می داره.

- این عالیه. تو چقدر خوبی. تو قایق رو دادی به هام.

- من قایق رو به اون نداده م. اون برام ازش مراقبت می کنه. من اسم قایق رو گذاشته م: "امیلی کوچولو".

او دیگر درباره ناراحتیش با من حرف نزد. زمانی که در یارموث بودیم خیلی خوش گذشت اما زود به پایان رسید. آخرین شب اقامت ما بود. ما به خانه بارکیز برگشتیم. هام ما را دم در نگه داشت. او گفت:

- خواهش می کنم وارد نشید. امیلی داره با یه زن حرف می زنه. اون زن ازش کمک خواسته.

پگوتی در را باز کرد. او گفت:

- حالا می تونید بیایید تو.

زنی کنار امیلی نشسته بود. اسم او "مارتا اندلز" بود و گریه می کرد.

او گفت:

- من زن بدی بوده م. پدر و مادرم منو نمی خوان. مردم یارموث از من نفرت دارن. من باید از این جا برم و برم لندن. لندن بهتر از این جاست.

امیلی پرسید:

- توی لندن چه کار می کنی؟

-  کار پیدا می کنم اما به پول نیاز دارم.

- این پول! تو می تونی بری لندن.

- ممنونم. تو خیلی مهربونی. من همیشه تو رو یادم می مونه.

او خانه را ترک کرد و امیلی در را پشت سر او بست. صورت او غمگین بود و شروع به گریه کرد:

- من مارتا رو دوست دارم. من هم بدم.

هام گفت:

- تو؟ تو بد نیستی. تو خوشگل و خوبی.

- نه. نیستم. من خیلی ناراحتم. کمکم کن هام. می خوام خوب باشم.

هام بازوهایش را دور او حلقه کرد. او ساکت شد. او شبیه استیرفورث صحبت می کرد. من آن وقت ها امیلی و استیرفورث را درک نمی کردم اما بعدها همه چیز را فهمیدم.

پایان  فصل هفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:28  توسط آزاد  | 

در یک هتل ماندم. سر میزی نشستم و دستور شام دادم. سپس مرد جوانی توجهم را جلب کرد. او هم داشت شام می خورد اما مرا ندید. به سراغش رفتم و پرسیدم:

- منو یادت میاد؟

او بلند شد و گفت:

- نه. نه فکر نمی کنم.

بعد او داد زد:

- کاپرفیلد!

او استیرفورث بود.

صبح روز بعد ما با هم صبحانه خوردیم. استیرفورث گفت:

- تو عوض نشده ای. تو هنوز خیلی جوون به نظر میای. امروز بیا خونه ی ما. بیا پیش ما بمون.

- من دارم میرم به یارموث.

- خب نرو. امشب پیش من بمون و فردا برو اون جا.

خندیدم و گفتم:

- نمی تونم بهت بگم "نه"٬ استیرفورث.

آن شب در خانه او  در "های گیت"ماندم. های گیت نزدیک لندن است. مادر استیرفورث در آن جا زندگی می کرد. او بلند قد٬ نسبتاْ مسن و مغرور بود. "روزادارتل" هم با او زندگی می کرد. او هم مغرور بود. او زنی عجیب بود که من با او راحت نبودم. چشمان بی رحم و اثر زخمی در صورتش داشت. این زخم علامتی سفید و زشت نزدیک دهانش بود.

ما در مورد مردم یارموث صحبت کردیم. خانم استیرفورث پرسید:

- اون ها هم مثل ما هستن؟

استیرفورث جواب داد:

- نه. اون ها خشن و بی ادبن.

من فکر نمی کردم حرفش درست باشد. دوستانم خشن نبودند. اما چیزی نگفتم.

بعداْ من درباره روزاتل با استیرفورث صحبت کردم.

- اون کجا این زخم رو برداشته؟

استیرفورث نگاهی عصبی و توام با ناراحتی به من کرد و گفت:

- من زخمیش کردم.

- کی؟

- وقتی یه پسربچه بودم. یه چیزی رو به طرفش پرت کردم که خورد به دهنش. خیلی ناراحت شدم.

من چند روز آن جا ماندم. وقتی به یارموث رفتم استیرفورث همراه من بود.

من  استیرفورث را در هتل ترک کردم. می خواستم دوباره پگوتی را ببینم. وقتی به خانه بارکیز رفتم پگوتی آن جا بود. او مرا نشناخت و با تعجب به من نگاه کرد. گفتم:

- پگوتی! من خیلی بزرگ شده م؟ منو نمی شناسی؟

او فریاد کشید:

- دیوید! آه دیوید کوچولوی من!

او دست هایش را به دورم حلقه و سپس گریه کرد. بعد چشم هایش را پاک کرد و با هم نزد بارکیز رفتیم. او حالش خوب نبود و در رختخواب بود. او کمی پول به پگوتی داد و ما شام خوبی خوردیم.

بعد استیرفورث از راه رسید. او خیلی خندید و پگوتی از او خوشش آمد.

ساعتی بعد ما خانه بارکیز را ترک کردیم و به خانه آقای پگوتی رفتیم.شنیدیم که آقای پگوتی می خندد و فریاد می زند.

وقتی ما وارد خانه شدیم٬ هام دست امیلی را در دستش گرفته بود. صورتش بسیار سرخ شده بود و امیلی به زمین نگاه می کرد.

آقای پگوتی داد زد:

- بیایید تو. خبر غافلگیر کننده ای براتون دارم. هام و امیلی می خوان با هم ازدواج کنند.

استیرفورث گفت:

- خوبه. کی اینو شنیدی؟

- یه دقیقه قبل.

هام شروع به صحبت کرد:

- من همیشه امیلی رو دوست داشتم. من می دونستم که امیلی از من جوونتره. اما "بله" رو گفتم. من آدم خوشبختی هستم.

ما همگی مشروب نوشیدیم و خیلی شاد بودیم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 7:46  توسط آزاد  | 

یک روز که به طرف خانه می رفتم اوریا را دیدم. او گفت:

- خبر غافلگیر کننده خوبی برات دارم آقای کاپرفیلد. من دارم میرم خونه. بیا با من بریم مادرم رو ببین.

من قصد رفتن با او را نداشتم اما با او قدم زدم. گفتم:

- هنوز داری حقوق می خونی؟

- بله. اما خیلی سخته. کلمات مشکلی توی کتاب هاس که به زبان لاتینه و من لاتین بلد نیستم.

- من لاتین بلدم و بهت یاد می دم.

- اوه! نه آقای کاپرفیلد.

بدنش را تکانی داد و ادامه داد:

- نه من خیلی ناتوانم. آدمایی مثل من نمی تونن لاتین یاد بگیرن. اون فقط مال جنتلمن هاس.

خانم هیپ شبیه پسرش بود. او لاغر بود و لباس های سیاه پوشیده بود. من کمی در خانه آن ها نشستم و آن ها سوالات زیادی از من کردند. آن ها درباره خانواده من و لندن پرسیدند.

من در مورد کارگاه لندن چیزی به آن ها نگفتم. آن ها سوالاتی درباره آقای ویکفیلد و دوشیزه آگنس پرسیدند.

خانم هیپ گفت:

- آقای ویکفیلد مشروب زیادی می نوشه و این خیلی براش بده. مگه نه؟

- نمی دونم.

از خانم هیپ زیاد خوشم نمی آمد.

درٍ خانه هیپ ها باز بود. مردی از آن جا می گذشت. او ایستاد و داد زد:

- کاپرفیلد! پسرم! فکر می کنم خودتی.

او آقای میکاوبر بود و وارد خانه شد. من درباره اوریا و خانم هیپ با او صحبت کردم و او با آن ها دست داد. من احساس خوبی نداشتم. فکر می کردم آقای میکاوبر درباره لندن صحبت کند. من در لندن فقیر و بی اهمیت بودم و نمی خواستم هیپ ها این موضوع را بدانند. آن ها تصور می کردند من یک جنتلمن هستم.

به هر حال او درباره لندن حرفی نزد. او راجع به خانم میکاوبر حرف زد. بعداْ ما به هتل رفتیم. او مرا به شام در هتل دعوت کرد.

او گفت:

- فردا باز هم بیا.

روز بعد آقای میکاوبر را در خیابان دیدم. او با اوریا بود و من را ندید. آن ها با هم صحبت می کردند و به نظر می آمد خیلی گرم گرفته اند. سر شام آن شب من درباره اوریا  از او سوال کردم. آقای میکاوبر گفت:

- اون مرد با هوشیه. ازش خوشم میاد.  

خانم میکاوبر درباره "پلی ماث" صحبت کرد. او گفت:

- خانواده من آقای میکاوبر رو دوست نداشتند. اون خیلی بدهکار بود بنابراین ما به کانتربوری اومدیم. آقای میکاوبر این جا یه کاری پیدا می کنه. ما منتظر یه کم پول هستیم. به هر حال باید به دستمون برسه.

ما شام خوبی داشتیم و بعد از آن مشروب داغی نوشیدیم. آقای میکاوبر خیلی خوشحال بود. همه ما آواز خواندیم.

اما فردای آن روز نامه ای به من رسید: "پول نرسیده. من در کانتربوری خیلی بدهکارم. امروز باید برم. خیلی ناراحتم. خدا نگهدار. آقای میکاوبر"

***

من در مدرسه سخت کار کردم. سال ها به سرعت گذشت. من بیشتر وقت ها آگنس و آقای ویکفیلد را می دیدم. آگنس همیشه مهربان و آرام بود و من او را خیلی دوست داشتم. او برای من شبیه یک خواهر بود. اما آقای ویکفیلد زیاد کار نمی کرد. او همچنان شراب زیادی می نوشید. اوریا سخت در اداره کار می کرد. "کارمند دفتری" چیزهای زیادی درباره کار آقای ویکفیلد می دانست.

سرانجام مدرسه را تمام کردم. یک روز عمه ام پرسید:

- حالا می خوای چه کار کنی؟

- نمی دونم. درباره ش فکر کرده ام اما نمی دونم چه کاری می تونم انجام بدم؟

- به نصیحتم گوش کن. مرخصی بگیر. بعداْ می تونی درباره کار فکر کنی. برو پگوتی رو ببین.

- باشه من میرم یارموث.

ولی ابتدا به لندن رفتم. لباس های نوی به تن کردم و به نظر خوب می رسیدم. احساس می کردم یک جنتلمن شده ام و خیلی خوشحال بودم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:54  توسط آزاد  | 

درشکه را بیرون دفتر ویکفیلد نگه داشتیم. صورت یک نفر از پنجره پیدا بود. صورتی لاغر و سفید با چشم های قرمز. آن٬ صورت "اوریاهیپ" بود.

او کارمند آقای ویکفیلد بود. از دفتر بیرون آمد٬ دهنه اسب ها را گرفت و نگه داشت. ما وارد دفتر شدیم و در آن جا آقای ویکفیلد را دیدیم.

موهای او سفید و خودش چاق بود و صورتی قرمز داشت. او گفت:

- صبح به خیر دوشیزه تروتوود. چه کار می تونم براتون بکنم؟

- من دنبال یه مدرسه برای دیوید می گردم. شما یه مدرسه خوب می شناسید؟

- بله. دیوید می تونه فردا بره اون جا.

- فردا؟ امروز رو کجا می تونه بره؟

- همین جا.

عمه ام رفت و من در خانه ویکفیلد ماندم. بعد از ظهر به دفتر او رفتم. اوریاهیپ آن جا بود. او نگاهی به من انداخت اما حرفی نزد. او خیلی لاغر بود و لباس های سیاه می پوشید. من از او خوشم نمی آمد. وقتی داشت به خانه می رفت گفت:

- شب به خیر آقای کاپرفیلد.

او با من دست داد. دست هایش سرد و لاغر بود. او شبیه یک ماهی بود. من با آقای ویکفیلد و دخترش شام خوردم. او خیلی زیبا و ساکت بود. من همان اول از صورت آرام او خوشم آمد. آقای ویکفیلد گفت:

- این آگنسه.

دست او را گرفت و لبخند زد. او دخترش را خیلی دوست داشت.

صبح روز بعد من به مدرسه رفتم و تمام روز را در آن جا ماندم. شب به خانه آقای ویکفیلد برگشتم و همه با هم شام خوردیم. بعد آگنس به اتاقش رفت و آقای ویکفیلد با من صحبت کرد:

- دیوید تو کجا می مونی؟

- می تونم این جا بمونم؟

- بله ولی این جا خیلی کسل کننده س. جوون ترها معمولاْ چنین جاهایی رو دوست ندارن.

- ولی من این جا رو دوست دارم. آگنس این جا زندگی می کنه. اون هم جوونه.

- آگنس؟ برای اون کسالت آوره؟ قبل از این فکرشو نکرده بودم.

او شروع به نوشیدن مشروب کرد و حرف دیگری نزد.

اوریاهیپ هنوز در دفتر بود و مطالعه می کرد. نزد او رفتم و گفتم:

- چی می خونی؟

- من حقوق می خونم. این کتاب درباره قانونه.

- شما هم می خواین وکیل بشین؟

- بله. وکیل ها پول زیادی در میارن. این طور نیس؟

- نمی دونم. اما شما حتماْ خیلی با هوش هستید.

- آه! نه. من آدم بیچاره ای هستم. خونواده م هم همین طور بودن. پدرم وقتی مُرد٬ مَرد فقیری بود. مادرم هم فقیره. اما من می تونم یه وکیل بشم. آقای ویکفیلد کمکم می کنه. اون مرد خوبیه. من شانس آوردم. 

اوریا هیپ در صندلیش تکانی خورد. او مرد خطرناکی به نظر می آمد. او ادامه داد:

- دوشیزه آگنس هم با من خوبه. من اونو دوست دارم. اون خیلی خوشگله. نیس؟

او به ساعت نگاهی کرد و بدنش را تکان داد:

- دیگه باید برم خونه. تو باید بیای و خونه م و مادرم رو ببینی. بیا و مادرم رو ببین. خونه ما خیلی کسل کننده س٬ اما خواهش می کنم به دیدن ما بیا.

- ممنونم. یه بار میام.

او به خانه رفت و من به رختخواب رفتم و خواب اوریا را دیدم. از او می ترسیدم.

مدرسه جدیدخیلی با قبلی فرق داشت. من از آن خوشم می آمد و به زودی دوستان زیادی یافتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:21  توسط آزاد  | 

صبح روز بعد صبحانه ام را خوردم. عمه ام کنارم نشست. او حرفی نزد اما به من نگاه کرد. من زیاد احساس راحتی نداشتم. بعد او گفت:

- من برای آقای مردستون نامه نوشتم.

- آه؟!

- به زودی میادش این جا.

- منو با خودش می بره؟

- نمی دونم. صبحونه ت تموم شد؟

- بله.

 - روز خوبیه. برو بیرون بازی کن.

چند روز گذشت. کنار عمه ام نشسته و بیرون را نگاه می کردیم. بیرون٬ باغی وجود داشت که در آفتاب زیبا به نظر می آمد. ناگهان عمه ام از جا بلند شد و ایستاد:

- ژانت!

این اسم خدمتکارش بود.

- یه الاغ تو باغه. اون چمنا رو خراب کرد.

او به بیرون اتاق دوید. دوشیزه مردستون سوار الاغ بود اما عمه ام او را نمی شناخت. عمه ام به طرف الاغ دوید و آن را بیرون کرد و داد زد:

- از چمن های من برو بیرون! زن بی ادب!

این را به دوشیزه مردستون گفت.

- این چمنای منه. روی اونا نرو!

من هم بیرون دویدم و گفتم:

- عمه! اون دوشیزه مردستونه.

عمه ام نشنید و دوباره داد زد:

- از چمنای من برو بیرون!

داد زدم:

- اون دوشیزه مردستونه!

عمه ام گفت:

- اوه!

و با عصبانیت ادامه داد:

- بیا تو!

او به سرعت وارد خانه شد و ما همگی به دنبال او رفتیم. آقای مردستون و خواهرش نشستند. عمه ام به آن ها نگاه کرد و گفت:

- پس شما با برادرزاده ام ازدواج کردید. پسر بیچاره!

آقای مردستون خیلی عصبانی به نظر می رسید. به من نگاه کرد و گفت:

- دیوید پسر بدیه. اون پول نداره. پس باید برگرده به کارگاه.

فریاد زدم:

- آه! نه٬ عمه. من از اون جا بدم میاد.

آقای مردستون گفت:

- اون باید همین امروز برگرده به کارگاه. یا برمی گرده یا دیگه نمی بینیش. من نه بهش کمک می کنم نه باهاش حرفی می زنم نه پولش می دم.

عمه ام با عصبانیت گفت:

- کمکش نکن! اون می تونه این جا بمونه. لطفاْ همین حالا برید.

آقای مردستون گفت:

من میرم٬ اما تو خیلی احمقی. اون پسر بد و اخموییه.

عمه ام به سردی پاسخ داد:

- شما هم مرد بدی هستین. تو با مادر دیوید نامهربون بودی. تو اونو ناراحت کردی. تو و خواهرت افراد بی رحمی هستین. شماها با دیوید و مادرش بد رفتاری کردین. شما افراد بدی هستین.

دوشیزه مردستون ایستاد و گفت:

- تو زن خیلی گستاخی هستی!

- خودتی! ساکت باش! از خونه من برید بیرون. یالا برید بیرون و الاغتون رو از روی چمنام عبور ندید.

مردستون ها با عصبانیت خانه را ترک کردند.

عمه ام گفت:

- حالا این جا خونه توئه دیوید. تو می تونی همیشه این جا بمونی.

- متشکرم عمه. اوه! متشکرم.

او را بوسیدم.

- بذار فکر کنم. حالا تو احتیاج به کار داری. اما تو باید دوباره بری مدرسه. من می دونم... من تو رو به مدرسه ای در "کانتربوری" می فرستم. اون جا آقای ویکفیلد رو می بینیم.

- آقای ویکفیلد؟ اون کیه؟

- یه وکیله. یه وکیل باهوش که دوست منه. اون پولای منو نگه می داره. اون به ما در مورد مدرسه توصیه هایی می کنه.

ما با درشکه عمه ام به کانتربوری رفتیم. 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:9  توسط آزاد  | 

فکر کردم: حالا که هیچ دوستی ندارم از لندن بدم می آید. فکری به ذهنم رسید:

- میرم پیش عمه م: بتسی تروتوود.

نامه ای به پگوتی نوشتم و پول خواستم. او مقداری پول برایم فرستاد. در نامه اش گفته بود که عمه ام در "دوور" زندگی می کند. با خودم گفتم:

- شنبه میرم "دوور".

روز شنبه چمدانم را برداشتم. مرد جوانی مرا با درشکه تا سر جاده برد. او جوانی بد اخم بود که از او خوشم نیامد. پولم را در دهانم گذاشتم. فکر کردم:

- این طور اون نمی تونه پولمو ازم بگیره.

اما بعد چیزی یادم آمد. گفتم:

- لطفاْ نگهدار. من آدرسمو  روی چمدونم ننوشته م. حالا می خوام بنویسم. لطفاْ وایسا!

درشکه در خیابان خلوتی ایستاد. مرد جوان داد زد:

- این چیه؟ اسمی روی چمدون نیس. پس اون چمدون تو نیست!

فریاد زدم:

- چرا٬ هست!

قطعه پول روی زمین افتاد.

- تو اون پول رو هم دزدیدی.

او پول را برداشت و توی درشکه پرید و داد زد:

- حالا این پول مال منه!

خیلی سریع دور شد. من دنبالش دویدم اما نتوانستم به او برسم.

من پولی برای سوار شدن به کالسکه دیگری نداشتم. پس راه دوور را پیدا کردم و تنها به طرف آن جا به راه افتادم. با خودم فکر کردم:

- من پول ندارم. برای غذا هم به پول نیاز دارم. باید بعضی چیزامو بفروشم. من جلیقه م رو می فروشم.

به مغازه ای رفتم و پرسیدم:

- آقا یه جلیقه دارم. می خرین؟

- چند؟

- یه شیلینگ و شش پنس.

- خیلی زیاده. من نه پنس می دم.

جلیقه ام را دادم و نه پنس گرفتم. با آن خوراکی خریدم و به راه افتادم. شب که فرا رسید من در مزرعه ای خوابیدم. فردای آن روز یک شنبه بود که من به "شاتام" رسیدم. شاتام شهری نزدیک لندن و تقریباْ خلوت بود. من خوشحال بودم.

خیلی کثیف شده بودم و دوست نداشتم مردم مرا ببینند. دوباره در هوای آزاد خوابیدم.

صبح روز بعد خیلی گرسنه بودم بنابراین کتم را فروختم اما پول زیادی از فروش آن به دست نیاوردم. راه که افتادم تنها یک پیراهن و یک شلوار پوشیده بودم.

من خسته٬ غمگین و بسیار کثیف شده بودم. سرانجام به "دوور" رسیدم.

از مردی پرسیدم:

- خانم تروتوود رو می شناسین؟

- نه. برو گم شو!

به مغازه ای رفتم. مردم داد زدند:

- برو گم شو! کثافت!

داد زدم:

- خواهش می کنم! خانم تروتوود رو می شناسین؟

دختری گفت:

- بله٬ تو شانس آوردی. من خدمتکارش هستم.

او مرا به خانه عمه ام برد. او گفت:

- بیرون منتظر باش. تو گدایی؟

- نه. من گدا نیستم.

او وارد خانه شد. عمه ام بیرون آمد و گفت:

- چی می خوای؟ گمشو! من پسر بچه های کثیفو دوست ندارم.

- خواهش می کنم عمه! من برادرزاده ت هستم. دیوید کاپرفیلد.

عمه ام فریاد زد:

- چی؟

او روی زمین نشست و ادامه داد:

- تعجب آوره! بیا تو. بیا تو خونه.

وارد خانه که شدیم عمه ام نگاهی به من انداخت:

- تو کثیفی! خیلی. باید بری حموم.

به حمام رفتم. بعد با هم ناهار خوردیم. خدمتکار لباس هایم را سوزاند و من لباس های نو پوشیدم. درباره آقای مردستون صحبت کردیم. گفتم:

- باید برگردم پیشش؟

- نمی دونم. فردا بهت میگم. حالا برو بخواب.

به رختخواب رفتم و خیلی خوب خوابیدم.

پایان فصل پنجم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:43  توسط آزاد  | 

كارگاه بسيار تاريك و كثيف بود. دو پسر همكار من بودند. هر روز بطري هاي كثيف را مي شستيم. در آن زمان من فقط ده سال داشتم و از كار كردن بدم مي آمد.

روز اول آقاي كوئينيون سراغ مرا گرفت. يك جنتلمن همراهش بود  كه كت قهوه اي پوشيده و سرش بي مو بود. آقاي كوئينيون  گفت:

- اين آقاي ميكاوبر است. تو با او زندگي مي كني.

با آقاي ميكاوبر دست دادم. او گفت:

- كارت كي تموم ميشه؟

- ساعت هشت.

- پس من اون وقت ميام دنبالت و مي برمت خونه خودم. بعداً مي توني راحت پيداش كني.

آن شب آقاي ميكاوبر مرا به خانه برد. خانه اش بزرگ بود اما فقير به نظر مي رسيد. خانم ميكاوبر درباره شوهرش با من حرف زد:

- آقاي ميكاوبر بد شانسه. او خيلي به مردم بدهكاره.  پول زيادي هم بدهكاره و نمي تونه از عهده پرداختش بربياد.

آقاي كوئينيون هفته اي شش شيلينگ به من مي داد. تمام پولم را خرج غذا مي كردم. نمي توانستم غذاي زيادي بخرم و به همين دليل هميشه گرسنه بودم. صبح ها تكه اي نان و ليواني شير مي خوردم. شب دوباره نان مي خوردم. ناهارم را هم در لندن مي خريدم. زندگي سختي بود. من فقير و اغلب گرسنه بودم.

خانواده ميكاوبر هميشه فقير بود. روزي خانم ميكاوبر پرسيد:

- ديويد كمكم مي كني؟ در خانه نه پول داريم و نه غذا.

دستم را در جيبم كردم و گفتم:

- من دو شيلينگ دارم.

آن ها را به او دادم.

- لطفاً بگيريد.

- متشكرم ديويد٬ اما من پولت رو نمي خوام. مي خوام كتاب هاي آقاي ميكاوبر رو بفروشم. كتاب ها رو مي بري بازار؟

او بسيار غمگين بود. گفتم:

- بله.

كتاب هايش را برايش فروختم و پول را به او دادم. او دوباره خوشحال شد و مرا بوسيد. من بعداً هم چيزهاي زيادي براي او فروختم. زمان٬ زمان ناراحت كننده اي بود. بيشتر اوقات من به آقاي ميكاوبر فكر مي كردم. او فقير و به افراد زيادي بدهكار بود.

او نمي توانست قرض هايش را ادا كند. يك روز پليس آمد و  ميكاوبر را به زندان برد. زندان در لندن بود و من اغلب به ديدارش مي رفتم.

بعدها فاميل خانم ميكاوبر به آن ها كمك كردند. آن ها پول را پرداختند و او توانست از زندان آزاد شود. سپس همه با هم ناهار خورديم. آقاي ميكاوبر گفت:

- فردا به پلي ماث ميريم. من اون جا كار مي كنم. اون جا زندگي بهتر و جديدي رو شروع مي كنيم. اما ديويد٬ تو رو ترك مي كنيم و از اين جهت خيلي متاسفم. كمي نصيحتت مي كنم. نصيحت هاي خوب. اگه سالي بيست پاوند درآمد داشتي فقط نوزده تاش رو خرج كن تا خوشبخت بشي. اگه سالي بيست پاوند درآمدت بود بيست و يك پاوند خرج نكن. اين باعث ناراحتيت ميشه. اين كارو نكن.

- متشكرم. نصيحت خوبيه.

روز بعد خانواده ميكاوبر از لندن رفتند. من به بچه هايشان هديه دادم. خانم ميكاوبر مرا بوسيد. آن ها رفتند و من برايشان دست تكان دادم. من تنها و ناراحت بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:59  توسط آزاد  | 

دو ماه گذشت. روزي خانم كريكل دنبال من فرستاد. به اتاقش رفتم. او گفت:

- ديويد!

صدايش خيلي مهربان بود:

- تو اينو دوست نداري اما ... شجاع باش. مادرت خيلي مريضه.

حرفي نزدم و منتظر ماندم.

- مادرت مرده!

- و ... برادر كوچكم؟

- اون هم مريضه. خيلي خيلي مريض. تو بايد فردا بري خونه.

وقتي به خانه رسيدم ابتدا دوشيزه مردستون را ديدم. او گفت:

- ديويد! مادرت مرده. متاسفم.

او به سردي حرف مي زد:

- برو تو اتاقت. زود باش.

وقتي آقاي مردستون را ديدم او حرفي نزد. در خانه قدم مي زد و نمي توانست آرام بگيرد. او كتابي در دست داشت اما نمي توانست آن را بخواند. او هم خيلي غمگين بود.

پگوتي بازوهايش را دورم حلقه كرد:

- مادرت مدت زيادي مريض بود. او هر روز درباره تو حرف مي زد. تو رو خيلي دوست داشت. اونو يادت نره.

- باشه. آه! باشه.

اما من مي خواستم يك مادر شاد را به ياد داشته باشم. وقتي كه او با آقاي مردستون ازدواج كرد ناراحت بود. من مي خواستم او را به صورت پيش از ازدواجش در نظر داشته باشم.

***

من به مدرسه برنگشتم. مدرسه ها پول مي گرفتند و آقاي مردستون نمي خواست مرا به مدرسه بفرستد بنابراين من در خانه اي غمگين و نا راحت ماندم. حالا او از من متنفر بود. مادرم مرده و او و خواهرش از من بيزار بودند.

پگوتي به من گفت:

- آقاي مردستون ديگه منو نمي خواد.

ما در اتاق او نشسته بوديم. او ادامه داد:

- من بايد كار جديدي پيدا كنم. بايد برم به يارموث.

ما با درشكه باركيس به آن جا رفتيم. او از همنشيني با پگوتي خوشحال بود. پگوتي هم از او خوشش مي آمد.

به خانه آقاي پگوتي رسيديم. او از ديدن ما خيلي خوشحال شد. پرسيدم:

- اميلي كجاس؟

- او هنوز مدرسه س.

خانم گاميج غرغركنان گفت:

- پس چرا نمياد؟

خانم گاميج هنوز ناراحت بود. آقاي پگوتي گفت:

- ديگه بايد پيداش بشه.

اميلي وارد شدو از ديدن ما تعجب كرد. گفت:- سلام، اميلي

او بسيار زيبا به نظر مي رسيد. گفتم:

- مي تونم ببوسمت؟

صورتش خيلي سرخ شد:

- نه. دوست ندارم. احمقانه س.

بعداً او كنارم آمد و دستم را گرفت:

- مي دونم كه مادر و برادر كوچكت مرده ن. خيلي متاسفم ديويد.

چشم هاي آبيش نمناك بود. او بسيار غمگين و در عين حال زيبا به نظر مي آمد.

همه ما در خانه آقاي پگوتي غذا خورديم. بعد از غذا با هم حرف زديم. آقاي پگوتي گفت:

- دوستت استيرفورث پسر خيلي خوبيه.

- بله. هم خوبه هم زرنگ. من با هوش نيستم. اون سريع ياد مي گيره.

آقاي پگوتي گفت:

- اميلي رو نگاه كنيد.

و خنديد.

اميلي هنوز استيرفورث را نديده بود اما معلوم بود كه از او خوشش آمده بود. صورتش سرخ شد. دست هايش را جلو صورتش گرفت.

آقاي پگوتي و هام خنديدند. آن ها اميلي را خيلي دوست داشتند و او را لوس كرده بودند.

وقتي در يارموث بوديم خيلي به ما خوش گذشت.

يك روز وقتي ديدم پگوتي و آقاي باركيس بيرون رفتند خيلي تعجب كردم. آن ها لباس هاي نو پوشيده بودند. وقتي آن ها برگشتند پگوتي به خانم باركيس تبديل شد.

***

اما زمان خوشي زود به پايان رسيد. ما به خانه برگشتيم. آن جا خانه اي غمگين و ناراحت بود. آقاي مردستون مرا كتك زد. آن ها به ما غذا دادند ولي حرفي نزدند.

روزي آقاي مردستون دنبال ما فرستاد. به اتاقش رفتم. مردي همراه او بود.

- ديويد! ايشان آقاي كوئينيون هستند. او يك شركت دارد. تو براي او كار مي كني و به مدرسه نمي ري. براي غذا پول داري. پول اتاقت رو من مي پردازم. تو بايد بري لندن. خيلي زود.

پايان فصل چهارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:18  توسط آزاد  | 

۱

من با درشکه به یارموث رفتم و سپس مارکیس مرا به خانه برد. وقتی به آن جا رسیدم مادرم داشت آواز می خواند. ابتدا من صدای او را شنیدم و سپس او دم در آمد. او بچه کوچکی در آغوش داشت. من صاحب برادر کوچکی شده بودم. وقتی مرا دید دست هایش را دورم حلقه کرد. پگوتی هم خیلی خوشحال بود. ما کنار آتش غذا خوردیم. پگوتی هم با ما غذا خورد. من به او گفتم که مارکیس می خواهد با او ازدواج کند. او خندید ولی صورتش سرخ شد. او نمی توانست به ما نگاه کند و صورتش را با دست پوشانده بود.

مادرم با ناراحتی گفت:

- بارکیس احمقه!. آه! با اون ازدواج می کنی؟ منو ترک می کنی پگوتی؟

- نه. من ترکتون نمی کنم.

او بازوهایش را دور مادرم حلقه کرد.

همه ما به آرامی نشستیم و با هم درباره آقای مردستون صحبت کردیم. پگوتی او را دوست نداشت:

- اون از دیوید خوشش نمیاد.

مادرم گفت:

- چرا٬ خوشش میاد. پگوتی تو به من بی احترامی می کنی و منو عصبانی می کنی.

- عصبانی نشو! معذرت می خوام.

- در واقع من عصبانی نیستم. من خوشحالم که دیوید به خونه برگشته. دیوید برامون یه داستان می خونی؟

من داستانی برای آن ها خواندم. ما خیلی خوشحال بودیم و با هم راحت بودیم. وقتی ساعت ده شد صدای کسی را از بیرون شنیدیم. صدای آقای مردستون و خواهرش بود. مادرم آهسته گفت:

- برو تو رختخوابت دیوید. زودباش!

من به رختخواب رفتم و آن شب آقای مردستون را ندیدم. فردای آن روز او را دیدم که کنار آتش نشسته است. نزد او رفتم:

- آقا٬ خیلی متاسفم که اذیتتون کردم.

او با من دست داد اما حرفی نزد. چشمانش هنوز سرد و نامهربان بود. دوشیزه مردستون کنار میز نشسته بود. او پرسید:

- تعطیلات چقدر طول می کشه؟ کی دوباره میری؟

- یک ماه دیگه.

- یک ماه! وقت زیادیه.

لحظه ای فکر کرد و سپس شادتر به نظر رسید:

- تازه یه روزش گذشته اما خیلی زود ما رو ترک می کنی!

آقای مردستون اغلب با من حرف نمی زد. معمولاْ با مادرم و پگوتی بودم. برادر کوچکم همیشه با ما بود. من او را خیلی دوست داشتم. یک روز مادرم او را نگه داشته بود. من پیش او رفتم و و بچه را گرفتم. دوشیزه مردستون فریاد زد:

- کلارا!

- چی شده؟

- اجازه نده پسره بچه رو نگه داره. بهش صدمه می زنه.

به سرعت نوزاد را از من گرفت. من خیلی ناراحت شدم. هر وقت با آقای مردستو ن و خواهرش بودم خیلی ناراحت بودم بنابراین در اتاقم می ماندم و داستان می خواندم. بیشتر اوقات می نشستم و با پگوتی حرف می زدم. آقای مردستون این را دوست نداشت و یک روز دنبالم آمد.

-  دیوید تو خیلی بی ادب و  اخمویی. من پسرهای اخمو رو دوست ندارم. تو هر روز یا در اتاقت می مونی یا با اون خدمتکار احمقی-منظورش پگوتی بود- تو از من و خواهرم دوری می کنی. این بی ادبیه. از حالا به بعد باید بیایی اتاق ما. تو باید هر شب بیایی و با من و مادرت خانم مردستون باشی.

هر شب من کنار آن ها می نشستم. آن ها با من حرف نمی زدند. آقای مردستون و خواهرش نمی خواستند صحبت کنند و مادرم هم می ترسید مزاحم آن ها شود.من کتاب های مدرسه را می خواندم اما راحت نبودم و آسایش نداشتم. سر ساعت نه به رختخواب می رفتم و این کار هر شبم بود.

تعطیلات تمام شد. بارکیس با درشکه اش آمد. من با آقای مردستون خداحافظی کردم. به دوشیزه مردستون خدانگهدار گفتم و مادرم را بوسیدم. سپس خانه را ترک کردم.

روز بسیار سردی بود. مادرم دم در ایستاده بود و برایم دست تکان می داد. او نوزاد را بالا نگه داشت. بعد درشکه دور زد و من دیگر آن ها را ندیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:34  توسط آزاد  | 

هفته ها گذشت. من هر شب قصه ای طولانی برای استیرفورث تعریف می کردم. او داستان ها را دوست داشت و با من دوست بود. آقای مل هم مرا دوست داشت. او به من درس می داد و من درسم را خوب یاد می گرفتم تا این که سرانجام یک روز او مقوای مرا برداشت.

روزی تعطیل بودیم و کاری نداشتیم. همه در کلاس کنار آقای مل نشسته بودیم. بچه ها و از همه بیشتر استیرفورث خیلی شلوغ می کردند. آقای مل گفت:

- استیرفورث٬ ساکت باش!

- با کی حرف می زنی؟

- با توام استیرفورث. تو خیلی بی تربیتی!

من بی تربیت نیستم. من یه جنتلمنم و تو فقط یه معلم فقیری. یه جنتلمن نمی تونه مطیع یه مرد فقیر باشه.

- تو جنتلمن نیستی. جنتلمن دیگران رو اذیت نمی کنه. تو کاپرفیلد رو اذیت می کنی. اون پسر خوبیه ولی تو٬ نه.

استیرفورث فریاد زد:

- ساکت! وگرنه می زنمت!

آقای کریکل وارد شد. او خیلی عصبانی بود:

- این جا چه اتفاقی افتاده؟ آقای مل چه کار می کنید؟

-استیرفورث به من پرخاش می کنه.

- استیرفورث؟ اما مادر اون خیلی ثروتمنده و اون یه جنتلمنه. تو بی ادبی کردی استیرفورث؟

- نه. من گفتم اون فقیره. من می دونم که مادرش هم فقیره. حقیقت داره.

آقای کریکل گفت:

- همین طوره؟

آقای مل جواب داد:

- بله.

- من نمی دونستم تو فقیری٬ مل. همه معلم های این جا جنتلمن هستن. ما این جا مردای فقیر نمی خواهیم.

- من از این جا میرم.

- برو. همین حالا هم برو لطفاْ!

ما همه آقای مل را نگاه کردیم. او فلوت و کتاب هایش را از روی میز برداشت و اتاق را ترک کرد. همه ساکت بودیم و به استیرفورث نگاه نمی کردیم.

بعداْ ترادلز گفت:

- من متاسفم که آقای مل رفته.

استیرفورث گفت:

- متاسفی؟ برای چی؟ احمقانه س.

ترادلز گفت:

- آقای مل فقیره و حالا بی کاره. اون نمی تونه هیچ پولی برای مادرش به دست بیاره.

- من براش پول می فرستم. من ثروتمندم. اما اون با من بی ادبانه رفتار کرد. من مردای بی ادب رو دوست ندارم.

ما همه متاسف بودیم. من استیرفورث را دوست داشتم و او دوستم بود اما آقای مل هم با من مهربان بود. او همیشه در درس هایم کمک می کرد. ما دیگر او را ندیدیم.

روزی که آقای پگوتی و هام به دیدن من آمدند خوشحال شدم. آقای پگوتی گفت:

- سلام دیوید. ما مشغول بازدید از لندن هستیم. کمی این جا کار داریم. می خواستیم تو رو ببینیم بنابراین اومدیم این جا.

- خوشحالم. امیلی چطوره؟

- خوبه. خیلی خوبه.

- خانم گامیج چطوره؟

- خیلی خوبه . ممنون.

هام گفت:

- ما برات یه هدیه آوردیم. یه ماهی. ماهی دوست داری؟

- آه! بله. خیلی زیاد.

ناگهان استیرفورث وارد اتاق شد. وقتی که هام و آقای پگوتی را دید ایستاد.

- خیلی متاسفم. نمی دونستم شما این جایید. مزاحمتون شدم.

گفتم:

- مزاحم نیستی. با دوستام آشنا شو. این آقای پگوتی و این هام است.

استیرفورث با هام و بعد با آقای پگوتی دست داد. به استیرفورث گفتم:

-آقای پگوتی در یارموث یه خونه شبیه قایق داره.

استیرفورث گفت:

- خیلی جالبه.

گفتم:

- من به زودی میام به یارموث. می تونم استیرفورث رو با خودم بیارم؟ ما می تونیم خونه تون رو ببینیم؟

آقای پگوتی گفت:

- بله. خوشحال می شیم. فراموش نکن.

سپس آن ها رفتند.

آن شب ما ماهی خوردیم. خیلی خوب بود. سرانجام روز بهتری رسید. ما به تعطیلات رفتیم.

ما از ترک مدرسه خوشحال بودیم.

پایان فصل سوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:4  توسط آزاد  | 

در بزرگی در مدرسه وجود داشت که تعداد زیادی اسم روی آن بود. دو اسم "استیرفورث" و "تراولز" برایم جالب بودند. من بیشتر اوقات به این دو پسر فکر می کردم.

آقای کریکل صاحب مدرسه بود و یک روز برگشت. آن شب آقای مل مرا برای دیدن او برد. او چهره ای سرخ و چشمانی کوچک داشت. او عصبانی به نظر می رسید و آهسته حرف می زد. من از پچ پچ ها و خودش می ترسیدم. او گوش مرا گرفت:

- گوش کن! من مرد سختگیری هستم و پسرای بد رو دوست ندارم. پس پسر خوبی باش.

- بله آقا! چشم. می تونم خواهشی بکنم؟

با صدای خشمناکی گفت:

- چیه؟

- من نمی خوام این مقوا رو بندازم گردنم.

آقای کریکل داد زد:

- چی؟! تو باید هر روز همین کارو بکنی. حالا برو!

او بلند شد و من به سرعت از اتاق بیرون دویدم.

ابتدا تراولز به مدرسه برگشت. او با من صحبت کرد اما در مورد مقوا حرفی نزد. من از تراولز خوشم آمد.

سپس پسرهای زیادی از راه رسیدند. آن ها گفتند:

- اون پسره رو! به مقوای پشتش نگاه کنید. اون گاز می گیره. اون شبیه سگه!

آن ها به من خندیدند و من احساس ناراحتی و تنهایی کردم. استیرفورث رسید و گفت:

- سلام کاپرفیلد.

- سلام استیرفورث.

- پول داری؟

- بله.

- اونو به من بده. من کمکت می کنم و برات نگهش می دارم.

پول را به او دادم. او گفت:

- می خوای کمی پول خرج کنی؟

- نمی دونم!

- بله می خوای. من مقداری شربت و کیک با اون می خرم.

آن شب ما کیک و شربت خوردیم. این کار را در رختخواب هایمان انجام دادیم.

تمام بچه ها در یک اتاق می خوابیدند. آن ها با من درباره مدرسه حرف زدند. آقای کریکل نادان و معلم بدی بود. معمولاْ معلم ها نادان نیستند اما او مرد خیلی نادانی بود.

روز بعد آقای کریکل به دیدن ما آمد. ما همه در کلاس بودیم. او چوبی داشت و به طرف میز من آمد.

- کاپرفیلد! تو گاز می گیری. نه؟ پس منو گاز بگیر.

او چوب را نشانم داد:

- این نیش منه.

او به شدت مرا زد:

- دوست داری؟

و باز زد.

- خوبه؟

دوباره مرا زد و من فریاد می کشیدم.

من روز اول را دوست نداشتم. آقای کریکل همه بچه ها را زد اما به استیرفورث دست نزد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:29  توسط آزاد  | 

۱

گاری مرا به یارموث رساند. آقای بارگیس آن را می راند. او از من سوالات زیادی درباره پگوتی پرسید. او می خواست با پگوتی ازدواج کند اما از صحبت با او می ترسید. پگوتی نمی دانست که بارگیس می خواهد با او صحبت کند. در یارموث من کالسکه ای برای لندن گرفتم. کالسکه پر بود و جای راحتی نبود. وقتی به لندن رسیدم خیلی راحت تر شدم.

من در اتاقی منتظر شدم. سرانجام مرد جوانی وارد شد. او بسیار لاغر بود و لباس های سیاه پوشیده بود. او پرسید:

- آیا پسر جدید تویی؟

- بله آقا.

- با من بیا! اسم من مل است. من در مدرسه درس میدم. من می برمت اون جا. راه زیادیه.

- می تونم مقداری خوراکی بخرم؟ خیلی گرسنمه.

- بله. ما میریم به خونه مادرم و تو می تونی اون جا غذات رو بخوری.

من مقداری خوراکی خریدم. به خانه مادر او رفتیم. خانه آن ها کوچک و مادرش فقیر بود.او وقتی پسرش را دید خوشحال شد. من نزدیک آتش نشستم و خوراکی خوردم. راه یارموث تا لندن زیاد بود و من خیلی گرسنه بودم. خانم مل گفت:

- فلوت بزن.

آقای مل فلوتش را برداشت و زد. او بد فلوت می زد اما مادرش با خوشحالی لبخند می زد.

سپس ما خانه فقیرانه و کوچک او را ترک کردیم و به مدرسه رفتیم.

آقای مل به من گفت:

- این جا خونه جدیدته. می خوام اون رو بهت نشون بدم. دنبالم بیا!

او مرا به کلاس برد. کلاس جای بزرگی بود. روی میزی مقوای سفیدی بود که کلماتی روی آن نوشته شده بود:

- مواظب باشید! او گاز می گیرد.

- آقای مل! لطفاْ بگید سگ کجاس؟

-  سگ چیه؟

مقوا را به او نشان دادم.

- سگی وجود نداره. این مقوا برای توئه تو باید اون رو بندازی گردنت!

آن شب من در مدرسه خوابیدم. وقتی بیدار شدم مقوا را به گردن انداختم. من هر روز همین کار را می کردم و این مساله ناراحتم می کرد. من در مدرسه تنها بودم. بنابراین اطراف آن قدم می زدم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:52  توسط آزاد  | 

آقاي مردستون درس هايم را به من ياد مي داد. قبل از آن مادرم به من درس مي داد. من با او به خوبي ياد مي گرفتم اما با آقاي مردستون نمي توانستم ياد بگيرم. هميشه از او مي ترسيدم. هر روز سر درسم مي رفتم. سعي مي كردم كه درس هايم را ياد بگيرم اما با "او" نمي توانستم.

او به مادرم گفت:

- اين پسر احمقه. اون نمي تونه ياد بگيره، پس امشب شام نمي خوره.

معمولاً من شام نمي خوردم. فقط تكه اي نان مي خوردم.

روزي آقاي مردستون تكه اي چوب آورد و آن را در دست هايش نگه داشت. آن را به طرف من نشانه رفت و گفت:

- درس هات يادت مياد يا بزنمت؟

مي خواستم به ياد بياورم اما نمي توانستم.

- تو يه پسر احمق و بدي! درس هاتو بلد نيستي؟ با من بيا!

به اتاقم رفتيم. در اتاق من دست هايش را گرفتم:

- آقاي مردستون! خواهش مي كنم. لطفاً منو نزنيد! من نمي تونم از شما چيزي ياد بگيرم. من مي خوام ياد بگيرم سعي هم مي كنم اما نمي تونم.

- تو مي توني ياد بگيري و ياد مي گيري!

دست هاي مرا با بازويش گرفت و به سختي زد. من فريادي زدم و دستش را گاز گرفتم! او خيلي عصباني شد. او دوباره و دوباره مرا زد. روي زمين افتادم.

سپس او بيرون رفت. كليد را چرخاند و آن را با خودش برد.

خانه ساكت بود.نمي توانستم هيچ صدايي بشنوم. مادرم به به اتاقم نيامد. من كاملاً تنها بودم. صبح گذشت. بعد از ظهر شد، عصر شد. شب شد و من هنوز تنها بودم.

بعد صدايي شنيدم. صداي پاي كسي بود. كليد چرخيد و دوشيزه مردستون وارد شد. او به من كمي غذا داد ولي با من حرفي نزد.

فرداي آن روز دوباره او آمد. گفت:

- تو بايد در باغ قدم بزني.

رفتم و قدم زدم.

پنج روز بعد هم همان طور بود. من مادرم را نمي ديدم. تنها دوشيزه مردستون را مي ديدم. او كليد داشت و من نمي توانستم اتاقم را ترك كنم. بعد پگوتي آمد. در باز نبود و او از پشت آن حرف زد

- پگوتي! تويي؟

- بله ديويد.

او گريه مي كرد. من هم گريه كردم.

- مادرم از دستم ناراحته؟

- نه او ناراحت نيس.

- براي من چه اتفاقي مي افته؟

- تو بايد بري مدرسه. نزديك لندن.

- كي؟

- فردا صبح. مي توني بشنوي چي ميگم؟

- بله خوب مي شنوم.

او گريه كرد و گفت:

- منو فراموش نكن! من تو رو فراموش نمي كنم. از مادرت خوب نگهداري مي كنم.

- متشكرم پگوتي عزيزم. يه چيزي رو بهم قول بده. براي آقاي پگوتي و اميلي نامه بنويس كه من پسر بدي نيستم. اينو بهشون بگو.

- باشه ديويد. فردا براشون مي نويسم. قول مي دم.

صبح روز بعد دوشيزه مردستون آمد. او لباس هايم را در يك جعبه قرار داد. من پيش مادرم رفتم. مادرم گفت:

- اوه ديويد! تو آقاي مردستون رو رنجوندي و منو اذيت كردي. من اونو دوس دارم. تو پسر خوبي نيستي.

من نتوانستم غذا بخورم. خيلي ناراحت بودم.

يك درشکه آمد و بيرون در منتظر شد. آن ها جعبه من را در درشکه گذاشتند. مادرم گفت:

- خداحافظ ديويد. تو به زودي برمي گردي خونه. اون وقت پسر خوبي شده اي.

دوشيزه مردستون گفت:

- كلارا! بذار پسره بره.

او مرا به درشکه رساند. من سوارش شدم و دور شديم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:27  توسط آزاد  | 

۱

به اتاق خوابم رفتم. صورتم را روی بالش گذاشتم و گریه کردم. صدایم آهسته و خفه بود اما مادرم و پگوتی شنیدند و وارد شدند. مادرم پرسید:

- دیوید! چی شده؟

من که هنوز گریه می کردم گفتم:

- نمی تونم بهت بگم.

مادرم از پگوتی پرسید:

- تو کاری کردی؟ دیوید ناراحته. پگوتی! بهش چی گفتی؟

- خانم کاپرفیلد! صحبت های من باعث نشده. دلیلش چیز دیگریه.

آقای مردستون گفت:

- تو همسرم رو خانم کاپرفیلد خطاب کردی؟ اون خانم کاپرفیلد نیس. اون زن منه. اون حالا خانم مردستونه. فراموش نکن!

- چشم آقای مردستون!

او از آقای مردستون می ترسید و اتاق را ترک کرد.آقای مردستون گفت:

- کلارا! عزیزم!

کلارا اسم کوچک مادرم بود.

- تو اونو لوس کرده ای. اون مثل دخترا شده. اون شجاع و قوی نیس. من الان باهاش حرف می زنم. لطفاْ تنهامون بذار.

- بله عزیزم!

او ما را ترک کرد. من با آقای مردستون تنها بودم و می ترسیدم. آقای مردستون گفت:

- دیوید! من تو رو لوس نمی کنم. به من گوش کن!

- بله آقای مردستون.

- وقتی اسب ها و سگ هام بد باشن می زنمشون. من اونا رو با چوب و خیلی شدید می زنم. تو بد بوده ای. مادرت یه شوهر تازه داره اما تو خوشحال نیستی. تو گریه کرده ای. دیگه بد نباش و گرنه می زنمت. به شدت هم می زنمت! فهمیدی؟

- بله آقای مردستون.

- خوشحالم.

صدایش بلند بود.

- حالا با من بیا

نزد مادرم رفتیم و با هم شام خوردیم. بعد از شام دوشیزه مردستون آمد. او خواهر آقای مردستون  و شبیه او بود. موهایش مشکی و صورتش خشن بود. لباسش هم خشن به نظر می رسید. او داخل اتاق شد و گفت:

- این پسر خوبی نیس.

صدایش هم خشن بود.

دوشیزه مردستون در خانه ما ماند. او همیشه زود از خواب بیدار می شد. در خانه راه می رفت و به همه اتاق ها نگاه می کرد.

صبح روز اول او گفت:

- کلارا! من خونه رو اداره می کنم.

مادرم این را دوست نداشت. یک روز گفت:

- می خوام کمک کنم. دوشیزه مردستون خونه رو اداره می کنه پس من کاری ندارم و این رو دوس ندارم.

دوشیزه مردستون عصبی شد. برادرش گفت:

- تو نمی تونی خونه رو اداره کنی٬ کلارا. تو احمقی!

دوشیزه مردستون گفت:

- من میرم. همین الان از این جا میرم.

آقای مردستون گفت:

- نه! کلارا یه چیز احمقانه گفت. تو باید بمونی و خونه رو اداره کنی.

مادرم گریه کرد اما چیز دیگری نگفت.

یک شنبه ها ما به کلیسا می رفتیم. آقای مردستون٬ دوشیزه مردستون٬ مادرم و من با هم در مراسم کلیسا شرکت می کردیم. اما کلیسا دیگر جای خوشایندی نبود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:25  توسط آزاد  | 

من به مادرم گفتم:

- اون مرد گفت: خانم کاپرفیلد خیلی خوشگله!

- این حرف هارو نزن. درست نیس.

صورتش سرخ شده بود ولی می خندید. من نمی فهمیدم. فقط شش سالم بود و هنوز خیلی چیزها را نمی فهمیدم.

چند ماه گذشت. روزی مادرم گفت:

- دیوید! تو دریا رو دوست داری؟

- آه! بله.

- تو می تونی یه روز تعطیل بری کنار دریا.

- کجا میریم؟

- "ما" نه٬ دیوید! من با تو نمیام. تو با پگوتی میری به یارموث. اون جا کنار دریاست. برادر پگوتی اون جا زندگی می کنه. تو می تونی پیش اون بمونی. دوست داری؟

دوباره گفتم:

- آه! بله. خیلی زیاد. چرا شما هم نمیایین؟

- نمی تونم حالا چیزی بگم. وقتی برگشتی همه چیزو می فهمی.

به این ترتیب من و پگوتی به یارموث رفتیم. خانه آقای پگوتی شبیه قایق بود و من خیلی آن را دوست داشتم.

در این خانه چهار نفر زندگی می کردند:

"هام" که پدرش مرده بود. "امیلی" که او هم با آقای پگوتی زندگی می کرد. مادرش خواهر آقای پگوتی بود. اما پدر و مادر او هم مرده بودند و "خانم گامیج" که شوهرش دوست آقای پگوتی بود اما او هم مرده بود. هر سه مرد مرده ماهی گیر بودند و در دریا غرق شده بودند.

آقای پگوتی هم ماهی گیر بود. او مرد خیلی مهربانی بود و به هام٬ امیلی و خانم گامیج اجازه داده بود با او زندگی کنند.

"امیلی کوچولو" بچه ای زیبا بود. وقتی که او را دیدم عاشقش شدم. ابتدا او کمی از من می ترسید. اما خیلی زود با هم دوست شدیم. ما اغلب با هم به دریا می رفتیم و روی ماسه ها می نشستیم و به آب نگاه می کردیم.

امیلی گفت:

- من از دریا می ترسم٬ تو ازش نمی ترسی؟

گفتم:

- نه

اما این حرفم واقعیت نداشت

- دریا پدرم رو کشت

- می دونم

- وقتی پدرم مرد٬ آقای پگوتی از من مواظبت کرد. اون مرد خوبیه.

- بله همین طوره. اون خیلی مهربونه. من خیلی دوستش دارم.

- وقتی من یه زن شدم ثروتمند میشم. من خیلی کار می کنم و پول در میارم. بعد لباس های خوبی برای آقای پگوتی می خرم و بهش پول میدم.

خانم گامیج شبیه امیلی نبود. او همیشه غمگین بود و زیاد غرغر می کرد. یک شب آقای پگوتی بیرون رفت و خانم گامیج از همین شکایت کرد. او پرسید:

- آقای پگوتی کجاس؟ اون منو تنها گذاشته. اون ازم مراقبت نمی کنه. من دوستی ندارم. کسی ازم مواظبت نمی کنه!

اما این درست نبود. آقای پگوتی مواظب او بود. او اجازه داده بود که خانم گامیج در خانه اش زندگی کند.

او اغلب شکایت می کرد اما آقای پگوتی عصبانی نمی شد و همیشه با او مهربان بود.

اوقات خوش من در یارموث زود به پایان رسید. خیلی ناراحت بودم که از آن جا می روم. من نمی خواستم آقای پگوتی و هام و خانم گامیج را ترک کنم. من از ترک امیلی کوچولو خیلی ناراحت بودم.

گفتم:

- خدانگهدار امیلی. من نمی خواستم این جا رو ترک کنم.

- خدانگهدار. امیدوارم بازم ببینمت.

- دوباره می بینمت. برات نامه می نویسم.

- خواهش می کنم این کارو بکن و فراموشم نکن.

وقتی دوباره خانه مان را دیدم احساس خوشحالی بیشتری کردم. داد زدم:

- ما به خونه رسیدیم پگوتی. مامان خوشحال نمیشه؟

اما او جوابی نداد.

یک مستخدم جدید در را باز کرد. مادرم در خانه نبود. از پگوتی پرسیدم:

- مادرم کجاست؟ چرا تو خونه نیس؟

پگوتی گفت:

- صبر کن او توضیح بده.

- نه! تو بهم بگو. حالا. اون کجاس؟ آیا مثل پدر مرده؟

من ترسیده بودم.

من را در آغوش گرفت و گفت :

- آه! نه. اون نمرده.

داد زدم:

- پس چی شده؟ اون کجاس؟

پگوتی گفت:

- بهت میگم. تو یه پدر جدید داری و مادرت رفته باهاش قدم بزنه.

- اون کیه؟ آیا او...؟

- بله پدر جدیدت آقای مردستونه. مادرت حالا خانم مردستونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:33  توسط آزاد  | 

سال ها خیلی زود گذشت و من شش ساله شدم. در آن زمان من فقط دو نفر را می شناختم: مادرم و پگوتی.

من آن ها را خیلی دوست داشتم. رفتار پگوتی همیشه با من خوب و  با مهربانی بود. همگی ما خیلی خوشبخت بودیم.

هر یکشنبه من و مادرم به کلیسا می رفتیم. یک روز یکشنبه هنگام ترک کلیسا مردی ما را دید و متوقف کرد او موهای مشکی داشت و من از او می ترسیدم. او گفت:

- صبح به خیر خانم کاپرفیلد!

مادرم جواب داد:

- صبح به خیر آقای مردستون!

- امیدوارم حالتون خوب باشه.

او به من لبخند می زد اما من از او خوشم نمی آمد.من لبخند نزدم.

- خوبیم. ممنون آقای مردستون.

او دستش را روی سرم گذاشت:

-این دیوید پسر کوچکتونه. درسته؟

من به سرعت خودم را کنار کشیدم. او دستش را برداشت و لحظه ای عصبانی شد. سپس به مادرم لبخند زد:

- می تونم به خونه تون تلفن کنم؟

- خواهش می کنم!

او خداحافظی کرد و دور شد. بعد من عصبانی شدم. دلم نمی خواست دوباره او را ببینم.

 اما او اغلب به خانه ما می آمد. پگوتی هم اغلب او را می دید. مادرم از او خوشش می آمد اما پگوتی نه.

یک بار او مرا به "لاوستوف" برد. من آقای مردستون را دوست نداشتم اما دلم می خواست به لاستوف بروم. آن جا شهری نزدیک دریا بود. در آن جا ما با بعضی از دوستان آقای مردستون ملاقات کردیم.

مردی گفت:

- دوستت٬ خانم کاپرفیلد خیلی خوشگله! نه؟

- ساکت! این پسره یه چیزایی می فهمه و به مادرش می گه.

همه آن ها خندیدند. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:12  توسط آزاد  | 

۱

شبی تاریک و وحشتناک بود. پدرم مرده و مادر باردارم تنها بود. او احساس بیماری می کرد. ضربه ای به در خورد. مادرم گفت:

- پگوتی! در می زنند.

پگوتی مستخدمش بود. او هم مستخدم و هم دوست مادرم بود.

پگوتی گفت: می رم ببینم کیه؟

او رفت و در را باز کرد. دوشیزه تروتوود به دنبال پگوتی وارد اتاق مادرم شد. او عمه پدرم و مجرد بود. پرسید:

- بچه کجاست؟

مادرم از او می ترسید. او فکر می کرد دوشیزه تروتوود صدای بلندی دارد. مادرم گفت:

-هنوز به دنیا نیامده اما به زودی میاد.

دوشیزه تروتوود با صدای بلندش گفت:

-من قبلاْ تو رو ندیده م. تو فقط یه بچه ای. نیستی؟ حالا شوهرت مرده و تو تنهایی. اما ناراحت نباش. نوزادت یه دختر کوچولوه. من دختر کوچولوها رو دوست دارم و از اون مراقبت می کنم.

- متشکرم. متاسفم که باید ترکتون کنم. حالم خوب نیس. باید برم اتاقم.

دوشیزه تروتوود روی یک صندلی نشست و منتظر شد.

سپس دکتر وارد شد و او از جایش پرید و  پرسید:

- بچه به دنیا اومد؟ 

- بله.

- دختره؟

- نه٬ بچه پسره!

دوشیزه تروتوود داد زد:

- من پسر نمی خوام. من پسر کوچولوها رو دوست ندارم.

او خیلی عصبانی بود و فوراْ خانه را ترک کرد. او دیگر مادرم را ندید.

آن بچه من بودم و اسمم دیوید کاپرفیلد بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:27  توسط آزاد  |